بحران هویت و توهمات فکری

بعضا با تناقضاتی روبهرو می شویم که میان وضعیت و موقعیت گوینده (نویسنده و نظردهنده) با اندیشههایش وچود دارد. مثلاً فردی که با هزاران اشتیاق و مصرف و مشقت خود را به خارجه رساندهاند، امروزه شعار عمل سر داده و بهاصطلاح پند و اندزِ لنگش کن را از بیرون میدان نبرد میدهند. بحث سر این نیست که در مورد خارج رفتن قضاوت شود، بلکه مسئله این است که همان دوآتشههای خزیده در کنج عافیت، خود حاضر نمیشوند اندکی همکاری و کمک را به فعالین داخل کشور انجام دهند یا حداقل نظم و هماهنگی لازم را در خارج از کشور بهوجود آورند تا صدای داخلیان را به گوش جهانیان برسانند. همچنین میتوانند کتابهای منبع را ترجمه نموده و یا مقالات و پژوهشهای قومای خود را بهزبان کشوری که سکونت دارند ترجمه نموده و در نشریات آن دیار که سخت تشنهی اینگونه مسائل هستند، منتشر نمایند و بعضا هم در اختیار مراکز پژوهشی ـ علمی آن کشورها قرار دهند. آیا تاکنون یک مورد از این نوع کارها صورت گرفته است؟ همچنین منتقدین عزیز چرا خود نظراتشان را بهشکل مقالات بلند ارائه نمیدهند تا دیگران از آنها استفاده نمایند.
من در بخش نظرات توضیح دادم که جایگاه تحلیلی ما آمریکا و اسراییل نیست، بلکه درست باید مانند فلسطینیان و سرخپوستان عمل کنیم. متأسفانه علیرغم اذعان بهپذیرش این قسمت نظر من، باز دچار همان مشکل جایگاهی شدهاید، هم شما و هم بانوی هزاره. این میرساند که شما با مسئله برخورد فزیکی و مکانینکی نمودهاید. منظور من از جایگاه یک بحث محتوایی است و نه هندسی و مکانیکی. آمریکا، اسراییل و پشتونها در جایگاه اشغالگرانی که تمامی اهرمهای قدرت را در دست دارند، قرار گرفتهاند. آنان هرگونه که بخواهند مسایل را بهنفع خود میچرخانند و تاریخ، سیاست، اقتصاد، فرهنگ، و ... همه را در جهت منافع خود سوق میدهند. پس این جماعت نه تنها معضلی بهنام «انکارهویت» مواجه نیستند، بلکه خود در حال ساختن هویت برای دیگرانند. اما ما و فلسطینیان و سرخپوستان در موقعیت استحالهی هویتی قرار داریم و ناچار از کار پرحوصلهی توضیحی برای اثبات موجودیت کنونی خود هستیم. مسلم است که اثبات موجودیت کنونی هم کاری از پیش نمیبرد و مگر اینکه گذشتههای تاریخی خود را روشن نماییم و بهلحاظ تاریخی خود و برتریجویانقومی حاکم طی یک پژوهش علمی رویاروی هم قرار دهیم تا پیشینهها روشنتر شوند. میبینیم که اینها ضرورتهایی اجتناب ناپذیرند و هرگز بهمعنی محصور کردن خود و قطع رابطه با دیگران نمیباشد. اساساً وقتی صحبت هویتقومی و پیشینهی تاریخی اقوام بهمیان کشیده میشود، خود مفهوم عبور از مدارهای قومی و بهچالش کشیدن دیگران است و نه ماندن در دایرهای بسته.
میرسیم بهمسئلهی عمل. بهراستی اینهمه تقلا و شتاب برای عمل چه مفهومی میتواند داشته باشد؟ البته بازگفتهی مرا تفسیر به رأی نکنید که وحیدی مخالف عمل است و دوست دارد با نوشتههایش دانش فروشی کند. شاید تا کنون فهمیده باشید که من بالحاظ علمی با نسل گذشته دارای پیوندهای محکمی هستم. گرچه کاملاً متعلق بهنسل گذشته نیستم و هنگام بهحرکت در آمدن جنبش خودبهخودی ضداشغالگری در سال 58، تنها 15 سالم داشتم. من خود هم تاکنون نتوانستهام قضاوت کنم که آیا این از بخت بد من بوده و یا خوش اقبالی که از سنین 7-8 سالگی پایم را به محفال سیاسی «الفتح» و «شبابالهزاره» در بغداد کشاندند و زمانی که به کشور برگشتیم (سال54) 11 ساله بودم، اما دلی پر از کینه نسبت به حاکمیت سیاسی داوود. 3 سال پس از آمدنم بهکشور کودتای 7 ثور صورت گرفت، با آنکه 14 سال بیشتر نداشتم اما باور کنید که خودم را سیاسی احساس میکردم. از آن پس شهر و روستا و کوه و دشت و محافل سیاسی را طی کردم و تا 4 سال پیش لحظهای هم آرام نداشتم. اینها را بهخاطر این گفتم که من نهتنها از عمل نمیهراسم که زادهی کار مبارزاتی بوده و هستم. اما امروزه وقتی نقدی بر شعار دهندگان «عمل» میزنم، برای خود دلایل محکمی دارم. تجربهی خودم بهعنوان نسلی میانه و رابط بین گذشته و امروز، نشان میهد که برای مبارزه نیاز به ایجاد «ارزشهای مبارزاتی»، «استراتژی»، «تاکتیک» و «تشکیلات اصولی» داریم. من معتقد نیستم که نسل دیروز هرگز بهتئوری باور نداشته است، بلکه فرصت پرداختن به آن را از دستشان گرفته بودند، چون پیدرپی مورد تهاجم قرار میگرفتند و تنها کاری که میتوانستند، دفاع مسلحانه برای بقا بود.
درکنار آن، نسل کنونی ما (سیاست زدههایش) بهجای رفع نقیصهی «تئوریمبارزاتی»، بهاندیشههای انتزاعیای که هیچ ربطی به مبارزه مردم ما نداشته، رو آوردهاند. اندیشه باید رهگشای عمل مبارزاتی بوده و نه ذخیرهی ذهن که تنها برای حرافی و گرم کردن محافل کاربرد داشته باشد. اگر این نسل عمل را بهکلی کنار گذاشته است، عمدتاً بهاین خاطر است که منابع مطالعاتی آنان بهعمل راه نمیبرد. پس ما نیاز به مطالعات و پژوهشهایی داریم که گره از کار ما بگشاید و «بنبستهای» مبارزاتی ما را باز نماید. آنگونه که شعار داده میشود، وارد مرحلهی عمل شدن کار چندان آسانی هم نیست که خارجهنشینان داد و فریاد راه میاندازند (مـتأسفم که این را میگویم، ولی این واقعیتی است که نمیتوان از آن چشم پوشید).
همه میدانیم که وارد عمل شدن علاوه بر تدارکات لازم، مشکلات خاص خود را داشته و بسیارند کسانی که در آغاز شعارهای تند میدهند ولی هنگام مواجه شدن با مشکلات، بنبستها و خطرات، بهبهانههای متعددی از جمع کنار رفته و بهسادگی راهشان را از دیگر روندگان جدا میکنند. در این مورد ما نمونههای متعددی از مبارزات مردم خود و دیگر کشورهای جهان داریم. درست است که کنارهگیری و بریدن مبارزین در همه نوع مبارزه و حتا مبارزات اصولی هم متصور بوده و نمونههای متعددی دارد، اما این امر در رابطه با مبارزات خودبهخودیای که بدون برنامه و تدارکات لازم صورت گرفت است، از شدت بیشتری برخوردار بوده و حتا اینگونه مبارزات هرگز نتیجهبخش هم نمیباشند، چراکه فاقد برنامه، خطمشی، اهداف . مطالبات مشخصی هستند که بسیار زود مبارزین را به دلسردی و بریدگی میکشاند..
بانوی هزاره به تأسی از علی تابش مینویسد که «در شرایطی فعلی هیچ تاریخ و پیشنهای مشکل ما مردم را حل نمیکنه تنها ر اهی که وجود دارد بهپا خاستن در صحنه های عملی است». باید به این بانوی قوم و نیز آقای تابش گفته شود که وقتی حاجی علمگل کوچی علناً و با صراحت کامل میگوید که غیر قوم خودش همه مهاجر هستند، چه پاسخی باید داد؟ این یک انکار صریح شهروندی دیگران است، در اینگونه موارد آیا باید تفنگ بگیریم و او را از سر راه برداریم و یا اینکه اینجا پژوهشهای تاریخی است که به کمک ما میشتابند و پاسخ منطقی را به آنها میدهد که خیر، طبق این اسناد، شما مهاجر هستید و ما بومیان اصلی این سرزمینیم. یا وقتی کتاب سقاوی دوم را میخوانیم (بهویژه 13 مادهی پیشنهادی در آخر کتاب)، میفهمیم که برتریجویان قومی در این مانیفیست خود چه خوابهایی برای ما دیدهاند که یکی از آنها انکار تاریخی ماست. همین اکنون ببینید که در تاریخهای رسمی کشور که در مدارس و دانشگاهها تدریس میشوند، آیا هیچ نشانی از حضور و موجودیت شماها در تاریخ این سرزمین وجود دارد؟ بهراستی برای نسل بعدی ما که با چنین کتابهایی شستشوی مغزی میشوند، چه پاسخی داریم؟ تنها میگویید که بهپا خیزید و عمل کنید؟ عمل برای چه؟ مگر نه اینکه باید معلوماتی وجود داشته باشد تا دیگران را برایش به قیام فراخوانیم.
آقای تابش گله دارند که «"ما" اینجا ]فرانسه[ چگونه از یک عذاب وجدان جمعی رنج مبریم. من سه سال است که فرانسه هستم. اما ایکاش شما بودید و می دید که اون بحران هویتی، اون خلاء روحی و غرور جمعی به عنوان یک افغان ما را می رنجاند. وقتیکه به فضای زندگی روزمره این دیار فکرمیکنی، وقتیکه میبنی یک بچه دبیرستانی این جا از تویکه در دانشگاه هستی بیشتر حرف برای گفتن دارد. وقتیکه یک فرانسوی عادی افغانستان را بهتر از تو میشناسد، تحلیل میکند، و این را هم داخل پرانتیزاضافه کنم نام احمد شاه مسعود در تمام" دایره المعارف های که چاپ 20 سال پیش است"اینجا به چشم میخورد. و... و...». در اینجا چند مسئله مطرح شده که ماهیتا باهم متفاوت میباشند.
اول این که، شما برای چه منظوری خارجه رفتهاید؟ (این تنها یک سوال است و نه انتقاد). مسلما برای درس خواندن نرفتهاید چون چنین زمینهای در آغاز برای هزارهها مساعد نمیباشد مگر اینکه پس از قبول شدن بهعنوان پناهنده و یا شهروندی، خود فرد تصمیم به ادامهی تحصیل بگیرد. اساساً رفتن به خارجه نوعی فرار از زندگی نکبتبار در داخل کشور میباشد و بهعبارتی، همان گریز از بحرانهویتی است که همیشه درگیرش میباشید. پس دیده شد که با مهاجرت و انتخاب نوع دیگر زندگی نمیتوان از «بحرانهویت» رها یافت. مسئلهی مهم دیگر این است که شما در ایران زندگی کردهاید (خارج از تنشها و تحقیر و توهین قوم برتریجوی حاکم) و بههمین دلیل هم از واقعیت عینی جامعه درک درستی ندارید و نمیدانید که در جامعهی ما چیزی بهنام هویتجمعی از نوع فراقومی (ملی) وجود عینی نداشته و این تنها توهمی است که درخارج کشور و بهخاطر فشار بر شما بهعنوان یک تبعهی کشوری بهنام افغانستان در ذهن شما شکل گرفته است. ما طی این چند سال شاهد موارد زیادی از این مسئله بودهایم که مهاجرین برگشته از ایران و اروپا داد سخن از ملی و ملت دارند و پس از گذراندن دوسه سال در داخل، تازه پی میبرند که در این جامعه تنها چیز قبرجسته و قابل لمس، تبعیض و ستم قومی است و بس. حالا هم شما وضعیت کشور را از همان زاویه و با همان نگاه و پیشفرض به نقد میکشید، درحالیکه خود برای ایجاد تغییر در این وضعیت کوچکترین آمادگی را از خود نشان نمیدهید، آیا این خود نوعی تناقض جدی بهشمار نمیرود؟ پس شما پیش از هرچیز با خود مشکل دارید. دوست عزیز حاضرم خداوند را گواه گیرم که هرگز از رفتن شما ناراحت نیستم، بلکه تنها خواستم یک واقعیت سیاسی ـ روانی را یادآور شوم. یعنی وقتی کسی از واقعیتی فرار میکند، بهتر آن است که آن را فراموش نماید و الا دچار بحرانی شدیدتر و پیچیدهتر از گذشتهای خواهد شد که تنها نمیخواست در متن اجتماعی زندگی نماید که برایش قابل پذیرش نبود. پس این مشکل شخصی شماست که در وضعیت تازه با آن مواجه گردیدهاید، درست همان مسئلهای که از آن رنج میبرید و بیان میدارید که «اون بحران هویتی، اون خلاء روحی و غرور جمعی به عنوان یک افغان ما را می رنجاند». این درست است که در خارج با ساختار اجتماعی کشور و حاکمیتقومی برتریجویان مواجه نیستید تا روشهای برخوردهای تبعیضآمیز و تحریم و بایکوت آنان را ببینید. شهروند میزبان آنجا هم رقیب قومی و سیال سیاسی شما نمیباشد تا چنین برخوردی را با شما داشته باشند. تنها چیزی که از شما میداند این است که تبعهی کشوری بهنام افغانستان هستید و نه هزاره. شما از هویتجمعی با دیدگاه ملی، سخن میرانید درحالیکه کسی توی هزاره را هنوز بهرسمیت نمیشناسد و در اسناد رسمی و تاریخی هیچ ذکری از شما نمیکنند. پس شما بیش از هرچیز نیازمند اثبات وجود خود هستید و هویتجمعی مورد نظر در این شرایط، هویتجمعی هزارگی که فرابر از منافع فرد، منطقه و طایفهای خاص میباشد، بوده و لاغیر.
خوب وقتی از پایین بودن سطح دانش تاریخی و اجتماعی ـ سیاسی خود در برابر یک فرانسوی ناله سر میدهی، باز همان حرف ماست که باید مطالعات تاریخی و اجتماعی ـ سیاسی از کشور خود و قوم خود را رد ننمایید تا در مقابل آنان کم نیارید و همینطور در رابطه با فقر دانش شما در مقابل یک پسربچهی فرانسوی که مسئلهای کگاملاً فردی است و سطح معلومات و مطالعات شما بستگی دارد. درست در نقطهی مقابل ان و قتی اینجا ما با خارجیانی پرمدعا مواجه میشویم و نظر آنان را بهنقد میکشیم، استیصال و درماندگی انان را بهخوبی درمییابیم که دست آخر اکثر آنان به ضعف مطالعاتی و عدم داشتن درک درست از مناسبات درونی جامعهی ما اعتراف مینمایند (که اگر خواستی به جندین مورد آن اشاره خواهم نمود). درحالیکه در سخنان شما استیصال از سوی شما هویدا میشود و طبق ادعای خودتان که آنان اوضاع کشور ما را بهتر از ما تحلیل میکنند. مسلماً و با تجارب و نمونههایی که ما داریم، این دور از واقعیت است و آنها کمتر از ساختار جامعهی ما آگاهی دارند. اینکه شما را به پذیرش وا داشتهاند، تعجب میکنم. روشن است که اگر شما مطالعات کافی از تاریخ کشور و قوم خود و نیز ساختار قومی جامعهی ما میداشتید، میتوانستید آنها را نقد کنید و دیدگاهشان را با اطلاعات و تحلیلهای درست خود تغییر دهید و نه اینکه در مقابل چرندیات آنان زانو بزنید. مثلاً از مسعود و محبوبیتش در آن سرزمین گفتید، اگر راضی نیستید و معتقدید که کار نادرستی است، پس چرا وارد اقدام نمیشوید و با اطلاعات خود چنین مدعایانی را زیر سوال نمیبرید؟ آیا میدانید که بقای حقانیت مسعود نزد آن مردم بهمفهوم باطل بودم مقاومت عادلانهی مردم ماست؟ میبینیم که آنان زیاد هم راه درست و درک کافی از جامعهی ما ندارند و این شمایید که بهدلیل مطالعات ناقص و دوری گزینی از تحلیلها و مطالب برادران و خواهران پژوهشگر خود، مفتون اندیشههای ناصواب و اطلاعات شکسته و پراکندهی آنان شدهاید.
از اقتدار آمریکا سخن گفتید که کسی نمی تواند به آنها چیزی بگوید چون مقتدر هستند. عین این مسئله در کشور ما وجود دارد. پشتونها فعلاً مقتدرند و با زور رفتار میکنند، اما آیا آنان که با افزایش روزافزون مقاومت ناشی از بالا رفتن میزان آگاهی اقوام محروم کشور از تاریخ و مناسبات قوم جامعه، برای همیشه مقابله خواهند توانست؟ همان آمریکا هم که اکنون بیش از یک هزار میلیارد مصارف نظامی در عراق و افغانستان داشته و ناچار میزان مالیات را افزایش دهند تا با کسری بودجه مواجه نگردند، اگر دامنهی این قیامها گستردهتر گردد و علاوه بر عراق و افغانستان دامنهی ان به کشورهای دیگر و نیز گسترش دامنهی اعتراض به دیگر اقوام در داخل هرکشور، همچنین ارتقای کیفیت مبارزات منجر گردد و لاجرم هزینهها به تریلیونها برسد، مگر کمر آمریکا را بهلحاظ اقتصادی نخواهد شکست؟ مطمئن باشید که هیچیک از این قدرتها پایدار ثابت نخواهند ماند. همچنین در رابطه با ساختار اجتماعی ـ سیاسی و اقتصادی آمریکا باید گفت که آنان جامعهی سرخپوستان را تا حدودی مرفه ساختهاند، اما در کشور ما هزارهها با ستم روزافزون و نیز فشار و تحمیل نمودن فرهنگی عقبمانده مواجه هستند.
پس این راه تنها با بالا بردن آگاهیهای تاریخی و سیاسی ـ اجتماعی ما ممکن بوده و ورود به کارزار عملی نیز مستلزم دانش و تجاربی است که از گذشته بهدست آوردهایم. مطالعهی تاریخ علاوه بر درک حقانیت مقاومتهای مردم مادر گذشته است، از این رهگذر نیز میتوان به تجارب تاریخی مبارزات اجداد و نسلهای گذشتهی خود دست یافت. من مردعملم و تاکنون 12 راهپیمایی و دهها اعتراض دستهجمعی در رابطه با برق و سرک و خانهی مردم دشت برچی راه اندازی نمودهام و اگر روزی لازم شد بار دیگر سلاح بگیرم و در راهی دموکراتیک گام بردارم، مطمئنا لحظهای درنگ نخواهم کرد. اینک من عمل را رد نمینمایم اما معتقدم که نخست باید کارکرد گذشتهی خود را جمعبندی نماییم و با برنامه، مطالبات شفاف و مشخص، استراتزی و تاکتیک لازم وارد عمل گردیم و نه اللهتوکلی و تنها برای ارضای امیال و بهاصطلاح شکستن قولنج وارد میدان شویم. اگر امادهاید، میزان همکاری خود را اعلام کنید تا ما بهتناسب نیروی همکار خود در خارج نیزوارد اقدام شویم.
امیدوارم این سخنان را نشانهی قهر و غضب ندانید و آن را زمینهای برای تبادل نظر و نقد اندیشهها برای تکامل انها بهشمار اورید.
بدرود و سلام بر هر دل پاک هزارگی.