مسئله­ي امامت و پيشوايي عقيدتي ـ سياسي مردم هميشه يکي از مباحثات داغ سياسي در تاريخ اسلام بوده است. گاهي اين مسئله به­شکل يک مبحث درون­ديني ميان مذاهب مختلف اسلامي و نيز در بين روشنفکران ملي ـ مذهبي با متوليان رسمي و عرفي دين جريان داشته و گاهي هم از سوي پيروان انديشه­ي غيرديني (لاییک و مارکسیست) به­راه مي­افتد. اينک و به­دليل اهميت بحث، بسيار به­جا و مناسب خواهد بود تا به­بهانه­ی اربعین حسینی که همه­چیز بر محور زینب می­چرخد، اين مباحث را گسترش داده و طي بحث­هاي طولاني و علمي کارشناسان، بر غنامندي هرچه بيش­تر آن بيفزاييم. چراکه مقوله­هايي ­چون «دموکراسي»، «حقوق­بشر»، «رهبريت­دموکراتيک» و...، از سويي داراي اهميت حياتي براي کليه­ي جوامع بشري به­ويژه براي ما شهروندان افغانستاني مي­باشد که در رهگذر شناخت، درک و استنباط دقيق و عميق آن­ها بتوانيم سرنوشت خود را بر مبناي کامل­ترين انديشه­ها تسجيل نماييم. از سويي ديگر، باید بر اين انديشه که مقولاتي از اين قبيل سوغات غرب بوده و ما شرقي­ها و به­ویژه مسلمانان چيزي جز توحش را در پس­منظر تاريخي خويش نداريم، خط بطلان کشيده شود. براي اين کار نيازمند کار دقيق، عميق و همه جانبه­ روی قرآن و متون دینی هستيم. مسلماً یکی از گام­هایي که در اين راستا بايد برداشته شود، مرزبندي با تمام انديشه­هاي وارداتي و تلقي­هاي خودکم­بينانه­ي ديني از نوع سروش خان (عبدالکریم سروش) است که بیهوده تلاش می­ورزد تا اسلام و لیبرالیزم به­عنوان دو مکتب فکری جداگانه را به هم تلفیق نماید.

از آن­جا که شيعيان، 12 امام­شان ظاهراً به­شکل انتصابي بر اين مسند قرار گرفته­اند، بيش­ترين انتقادها مبني بر غيردموکراتيک بودن اين روش را متوجه پيروان اين انديشه­ي ديني نموده است. البته ضمن پذيرفتن مواردي از عدم تحقق انتخابات آزاد و دموکراتيک، بايد اين توضيح را بدهيم که امام اول شيعيان که خليفه­ي چهارم مسلمين نيز بود، در يک انتخابات صددرصد دموکراتيک که حتا بسيار دموکراتيک­تر از همه­ي انتخابات سالم امروزي صورت گرفته و حتا نه با رأي مردم که با رجوع مستقيم خود مردم انتخاب گرديده است. ما می­دانیم که امروزه و براي جلب آرا و افکار مردم، کانديداها دست به تبليغات وسيعي به­همراه ارائه و طرح برنامه­هاي بسيار ايده­آل زده که در مدت تصدي مقام رياست­شان حتا قادر به­انجام نصف آن برنامه­ها و وعده­ها نيز نمي­باشند. اما علي بر خلاف آن، فارغ از هرگونه تبلیغات خودپسندانه، تنها با اتکا به حدود 4 دهه کارکرد صاف و شفاف خويش، بدون اين­که حتا خود را کانديد هم نمايد به امامت مسلمين انتخاب مي­گردد. البته پس از رجوع مردم، نه­تنها ذوق­زده نشده (مانند بسياري­ها که خود را پيرو او مي­دانند اما براي يک مقام کوچک و موقتي به هر رذالتي تن مي­دهند)، که آن را نپذیرفته و شرايطي را براي پذيرش اين بالاترين مقام سیاسی تعيين مي­نمايد، که تنها پس از قبول شدن شرايطش توسط مردم به پذیرش آن تن مي­دهد.

اما پس از شهادت اولين امام شيعيان که روش او سمبل نوع حکومت در اسلام مي­باشد، اختناق، سرکوب و تفتيش عقايد جهت شناسايي پيروان اين انديشه، جاي فضاي باز سياسي قبلي اسلام را گرفته که خود زمينه­ي برگزاری هرگونه انتخابات آزاد و مستقيم را از بين برده و از اين پس شيعيان نه به­شکل حکومت که به­گونه­ي حزبي سياسي، آن­هم تحت فشار و تهديدی که در دوره­هاي بعدي تاريخ اسلام به­طور مخفي فعاليت مي­نموده است. در اين دوره­ها نيز انتخاب امامان هرگز بدون رأي­زني و مشورت ميان پيروان تشيع صورت نگرفته است.

انتقاد ديگري که برسلسله­ي امامت شيعه وارد شده است فقدان یک «زن» ميان امامان مي­باشد. حال به­بررسي مسئله­ي امامت زن که نوشته­ي حاضر هم به آن اختصاص دارد، به­طور مختصر و در گنجايش يک مقاله مي­پردازم.

امامت (رهبریت سیاسی جامعه) که در اسلام به­عنوان يکی از اصول مبنايي در اداره­ي جامعه مطرح بوده، طبق انديشه­ي متفکران مترقي ديني، در سه مرحله­ي تاريخي به­شيوه­هاي گوناگون ابراز گردیده است. در مرحله­ي ابتداييِ تاريخ، به­شکل نبوت که در واقع همان امام است اما برنامه­ي هدايتي نه توسط خود پیامبر و مردم، که مستقيماً توسط خداوند و با رهنمودهاي الهي (کتاب­هاي نازل شده از سوي خداوند) انتخاب مي­شوند. در اين مرحله به­دليل پايين بودن سطح آگاهي مردم، اصل اداره و رهبريت اجتماع توسط هدايت از بالا صورت مي­گيرد. مسلماً کتاب­هاي الهي با ارائه­ي اصول و قواعد عام حرکت و تکامل جامعه و انسان، به­ياري پيامبران مرسل مي­شتابند و آنان نيز با اتکا به آن رهنمودها به هدايت انسان و جامعه به­سوي تکامل مي­پردازند. در این خصوص بايد توجه داشت که رهنمودهاي از بالا (وحي) هرگز جدا و بي­ربط به ضرورت­ها و شرايط عيني و ذهني جامعه صورت نپذيرفته بلکه دقيقاً بر اساس نيازها، بافت و ساختار اجتماعی و مرحله­ی تولیدی جامعه، رهنمودي از سوي خداوند ارسال مي­گردد.

مرحله­ي دوم، امامت معصوم است که تنها شيعيان به آن به­عنوان مبناي فرهنگ سياسي معتقدند. در اين دوره همان­گونه که قبلاً هم به آن اشاره گرديد، طي يک دوره­ي محدود از تاريخ صورت گرفته و با شهادت امام یازدهم و غیبت آخرین امام شیعه متوقف گرديده است. گرچه شيعيان را عقيده بر آن است که اين سلسله با ادامه­ي حيات امام دوازدهم هم­چنان پابرجاست، اما سخن اصلي بر سر نحوه­ي انتخاب آن است که به­دليل تداوم حيات آخرين امام، عملاً متوقف گرديده و در دوره­ی غیبت انتخاب هرگز بر اصل عصمت مبتنی نخواهد بود.

نکته­ی مهم و ظریف این است که درجامعه­اي کوچک و با سطح بالای آگاهی­های اجتماعی که طي آن مردم مسلح به اصول و معيارهاي مترقي و مردمي هستند، شناخت افراد چندان مشکل نخواهد بود. اما اين امر در جوامع وسيع و گسترده ناممکن است و در صورت انتصاب، همه کس از سوابق و کارکرد روزمره­اش چندان آگاهی ندارد. و از سويي چون نمي­توان بدون امامت (رهبریت سیاسی) اداره­ي جامعه را به­پيش برد، بنابراین برای یافتن چنین رهبریتی جامعه ناچار از انتخابات عمومي است. فراموش نکنيم که انتخابات هرگز بهترين روش دموکراسي نبوده، بلکه آخرين راه حل به­شمار مي­رود. اصل مبنايي در دموکراسي، تفاهم در مباحثات روی برنامه و عمل مورد نظر مي­باشد که در صورت نبودن شرايط لازم براي رسيدن به تفاهم، مي­توان به رأي­گيري به­عنوان ضعيف­ترين و آخرین راه دموکراسي و تجلي اراده­ي مردم متوسل گشت. بنابراين، تلاش مي­گردد تا جهت حفظ اختصار، فهرست­وار مطالبي را مطرح نمایم.

در دوره­ي غيبت کبرا، عملاً مردم وارد مرحله­ي سوم گرديده که طي آن امامت در عصر آگاهي توده­ها، از حالت انفرادي خارج شده و «امامت­عمومي» جاي­گزين آن مي­شود (و نريد أن نمنَ علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم ائمةً ونجعلهم الوارثين).

عصمت در اسلام و به­ويژه در فرهنگ شيعه، مرحله­اي بسيار بالا در «تقوا» و تکامل انساني است. انسان معصوم به نقطه­اي از تکاملش رسيده که مي­تواند بر نفس خويش مسلط گردد و جلوي انحرافش را بگيرد و نيز در صورت اشتباه در فروعات و يا مسايل سياسي ـ اجتماعي، شهامت اعتراف به آن را داشته و با «توبه» که متضمن جبران زیان و اشتباهات گذشته است، درصد اصلاح خود و یا کناره­گیری به نفع فردی شایسته­تر از خود می­گردد. مبحث عصمت به­دليل اهميتش در فرصت ديگري به­طور مستقل به بحث گرفته خواهد شد، چراکه گستره­ي اين بحث که شامل موضوعاتي از قبيل مفهوم و ماهيت عصمت، دامنه و شعاع ارزشي آن می­باشد، چنان وسيع است که بايد در مقالات متعددي مورد بحث قرار گيرند که از حوصله­ي اين بحث خارج مي­باشد. اما آن­چه که به مبحث ما ارتباط مي­گيرد اين است که در شيعه ويژگي اساسي امام شيعيان، معصوم بودن است. دقيقا به­همين دليل است که سلسله­ي انتصاب امامان معصوم که يک «متشابه» بوده و به­عنوان يک راه­حل موقت و مقطعي در يک دوره­ي پرتلاطم و بحراني مدنظر گرفته شده است. از آن­جا که انتخاب آزاد، سري، همگاني و مستقيم در اسلام يک اصل (محکم) به­شمار مي­رود، ناگزیر سلسله­ي انتصاب با رفع شرایط بحرانی و اختناق متوقف ­گردد. چنان­که عملاً در تاریخ اسلام می­بینیم که تنها امام اول شیعیان به­دلیل موجودیت فضا و اتمسفر آزاد، انتخاب می­گردد، اما با حاکمیت اختناق و فریب روند انتخابات آزاد متوقف گردیده و تنها با رأی­زنی اهل خبره به­شکل انتصابی بر مسندش نهاده می­شود. يعني وقتي­که از سويي زمينه­هاي اجتماعي ـ سياسي پرورش معصومينِ متعدد از بين مي­رود و از سوي ديگر در شرايط خفقان و حاکميت­هاي خودکامه و ديکتاتوري هيچ­گونه زمينه­اي براي تحقق و برقراري انتخابات آزاد و دموکراتيک که مشارکت آزادانه­ي همه­ی مردم در آن یک اصل مبنايي است، وجود ندارد، تداوم انتصاب تنها راه حلی موقت به­شمار می­رود که کابرد هميشگی آن به­عنوان يک روش، به­مفهوم تأييد حاکمیت­های غیرمنتخب و انکار مشارکت مردم براي تعيين امام بوده فلذا غيرمعقول و غيراصولي به­شمار مي­آید.

 حال و با توجه به مباحث بالا، بايد ياد­آور گرديد که در تاريخ اسلام هم زن معصومي وجود دارد و هم زني که عملاً امامت و رهبري جامعه را براي مدتي (بدترين و بحراني­ترين شرايط تاريخ اسلام) به­عهده داشته است. در رابطه با عصمت مي­توان از فاطمه­ي زهرا به­عنوان سومين معصوم نام برد و از امامت زن، رهبریت زینب از فردای عاشورا گواه خوب و روشنی از آن است. اما اين­که چرا فاطمه و زينب در زمره­ي امامان شيعه قرار نگرفته­اند، بايد به دو مورد اشاره گردد.

اولاً بايد دانست که حضرت فاطمه دخت والامقام پيامبر اسلام به­لحاظ تاريخي در زماني مي­زيسته که پيامبر و علي در صحنه حضور داشته­اند. مسلماً هم محمد و هم علی از نقطه­نظر «صلاحيت» و «شايستگي» در مرحله­ی بسیار بالاتر از فاطمه قرار داشته و نيز فاطمه از نظر سني (ايشان حتا هنگام وفات کمتر از 20 سال داشته­اند) در شرایط ناپختگی بوده است. بنابراین هردوی آنان برای تصدی مقام امامت از فاطمه مناسب­تر بوده­اند. فاطمه پيش از علي وفات مي­نمايد که در صورت حياتش پس از علي، مطمئناً ايشان شايسته­تر و اصلح­تر از امام حسن بوده و امامت ايشان هم محرز بود. پس عدم امامت آن بزرگوار تنها يک تصادف ناخوشايند تاريخي است و نه برتري جنسي مرد بر زن در اسلام که در مقاله­ي برابري زن و مرد در قرآن به آن اشاره گرديد و در آينده باز هم به آن خواهم پرداخت.

دوم اين­که در اسلام هرگونه استفاده­ي ابزاري از زن با قرار دادن­شان در جاي­گاهي نامناسب، تنها به­خاطر ظاهر و ژستي مترقيانه گرفتن مانند آن­چه امروزه در کشور ما رواج دارد، به­کلي محکوم و مردود مي­باشد که اين امر هم در مورد فاطمه و هم در مورد زينب صدق مي­کند. يعني اگر زينب که شايستگي امامت خود را در مقطع پس از عاشورا تا بازيابي سلامتي کامل علي بن الحسين به اثبات رسانيده بود اما به­دليل اين­که از نظر صلاحيت در مرتبه­ي پايين­تر از امام سجاد قرار داشته و در صورتی­که زنده می­ماند (پس از امام سجاد)، مسلماً و قطعاً آن والامقام نيز امامي بود در ميان امامان شيعه.

روشن است که ­استفاده­ي ابزاري از زن در زمان امامان معصوم، مي­توانست مسلمانان بعدی را دچار شبهه نموده و ضربه­ي جبران ناپذيري بر پيکر اسلام وارد نمايد، چراکه در آن زمان بيش از هر چيزي به رفتارهايي نياز بود تا بتواند خالق سنت و روشي کاملاً علمي و راهگشايانه براي نسل­هاي بعدي گردد. اما در پروسه­ي کنوني که همانا مرحله­ي امامت جمعي و رهبريت همگاني بوده و هم­چنين هيچ کس معصوم و برتر از ديگري به­شمار نمی­رود، دادن موقعيت­هاي ويژه به زنان يک ضرورت اجتناب ناپذير بوده تا بدان وسیله زنان بتوانند رهبریت را عملاً به آزمون بگیرند و مانند هر مرد تازه به­قدرت رسیده، مدتی بعد خود را سرشار از تجربه نماید. البته بايد دانست که اين امر با روش استفاده­ي ابزاري ماهيتاً متفاوت مي­باشد. در روش استفاده­ي ابزاري، زن تنها وسيله ايست در اختيار مردان، دولت­مردان، حکومت و خودکامگان برتري­جو که به­فرمان آنان تن داده و مطابق طرح و برنامه و خواست آنان کار می­کند. اما در صورت دادن اختيارات و صلاحيت کافي به وی، ديگر زن نه­تنها وسيله­اي براي جلب کمک­ها و ارائه­ي چهره­اي مترقي از خود و حکومت نبوده، که انساني آزاد و با آزادي عمل کامل مطرح خواهد شد. چنین فردی در متن عمل اجتماعي ـ سياسي از سويي ترس و نگراني از نتوانستن و يا شکست خوردن را بيرون خواهد ريخت و از طرف ديگر در يک پراتيک خواهد آموخت که چگونه بايد کار کند و به­ویژه اين­که، درک می­نماید که بدون اشتباه نمي­شود کار کرد و اساساً نباید از اشتباه هراسید. مثلاً اگر به حوادث کربلا و پس از آن بپردازيم، خواهيم ديد که اگر در آن شرايط اضطرار و بحران، زينب سکان اداره­ي سياسي جامعه را برعهده نمي­گرفت چه اتفاقي مي­افتاد.

پس از شهادت حسين و برادرش عباس، علي بن الحسين چنان بيمار است که بنابر روايت­های متعدد و موثق، حتا توانمندي حفظ خودش روي شتر را هم نداشت، چه برسد به رهبري کاروان و نيز مسووليت پيشوايي سياسي اسلام را در شرایطی که مرکزیت (رهبریت) دچار آسیب جدی و کامل شده است. در اين مقطع که از بحراني­ترين شرايط تاريخ اسلام به­شمار مي­رود، رهبريت با زني است که علاوه بر مسووليت کنترل اسرا و اداره­ی رواني آن­ها، بايد به­لحاظ سياسي هم به مثابه­ي کادری فعال، خودکفا و با صلاحيت عمل نمايد. در تاريخ مي­بينيم که زينب با چنان درايتي تخصص خود را در «مديريت­بحران» به­نمايش مي­گذارد که در واقع بقا و رشد بعدي اسلام مرهون حرکت­ها و روی­کرد بسيار مترقي، خردمندانه و انقلابي وي است. به­راستي در پروسه­ي پس از شهادت تمامي کادرهاي درجه يک اسلام، چه کسي جز زينب شايستگي چنين امامت و رهبري را داشته است؟ پس زينب سمبل و اسوه­ي امامي کامل بوده که با کارکرد خود جاي هیچ­گونه شکي را باقي نگذاشته است.

اينک اوست که مي­تواند الگويي باشد براي تمامي زنان مسلماني که قادرند در بحراني­ترين شرايط تاريخ کشور ما که اکنون در آن به­سر مي­بريم، رهبري سياسي کشور را به­عهده گرفته و به­جاي قرار گرفتن در خدمت خائنين «زن­ستيز» و عناصر مرتجعي که زن را به نحوي از انحاء مورد سوء­استفاده­ي ابزاري قرار مي­دهند، با رشد خود، زينب­گونه صلاحيت و شايستگي خود را به­اثبات رسانده و بدين­گونه پاسخي دندان شکن به همه­ی زن­ستیزان مردسالار بدهد که او هیچ کم­بودی نسبت به مردان در اداره­ی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... جامعه ندارد.