از زخم افشار هنوز خون میچکد!

امروز چهارشنبه است. فردا پنجشنبه، 22 دلو.
از آن روز چند سال میگذرد؟... چند ماه؟... چند روز؟.... چند ساعت؟..... چند دقیقه؟.... چند ثانیه؟.... شمردن همهاش دشوار است. من همین مقدار ثانیهها را بعد از 22 دلو 1371 با خاطرهی افشار زیستهام. نمیدانم این چه حادثهای بود که اثرش بر روحم نازدودنی شد. نه قبل از آن با چنین حادثهای بیگانه بودم و نه بعد از آن بیگانه ماندم. 22 حوت، یک ماه بعد از 22 دلو، البته با فاصلهای دو سال زمان تکرار شد. از 22 دلو تا 22 حوت، فاصلهای کوتاه بود، اما حکایتش بلندتر از یک تاریخ است....
***
دو روز بعد از 22 دلو، روز شنبه، مسجد جامعهالاسلام در پل سوخته سرد سرد بود. آدمها یخ زده بودند. فقط چند لحظه قبلتر از آن، در زیرمنزل یکی از اتاقهای این مدرسه، جلسهی سردتر و عبوستری پایان یافته بود. کسانی نشسته بودند که همه عمامه بر سر داشتند و عمری به مردم گفته بودند که «غیر از خدا هیچ کسی لایق عبادت نیست»؛ «از غیر خدا نباید ترسید»؛ «بر غیر خدا نباید دست به التماس برد»؛ «هر کسی غیر از خدا پناهی بجوید مثل این است که به خانهی عنکبوت پناه برده است و چه سستبنیاد است خانهی عنکبوت»... اما اینک، همه، یا به زبان یا به سکوت، یا به نگاه یا به تهدید، یا به التماس یا به هوشدار ... بر «او» فشار میآوردند که باید تسلیم شود.
در این میان، اما او، فقط او، ساکت ساکت بود. هیچ حرفی بر لب نداشت. سر را به زیر افگنده بود و گویی با خطی از گلیم نجوا میکرد. همه منتظر او بودند و همهی اصرارها برای همین بود که بالاخره یک حرف، فقط یک حرف از او بشنوند.... و سرانجام، او لب گشود، اما کوتاه و شمرده گفت: «هر کسی میرود و تسلیم میشود، مانعش نمیشوم. اما من تسلیم نمیشوم».... و از جا برخاست تا به مسجد بیاید.
***
مسجد در ظرف چند لحظه پر شد، اما نه از آنگونه که قبلترها پر میشد. مردم پراکنده نشستند. همه نگاه میکردند. برخی سر به زیر افکنده بودند. برخی به چهرهی همدیگر نگاه میکردند. تا اینکه او آمد. آرام و موقر. کسی تکبیر نگفت. کسی هیاهو نکرد. برخی جدی بودند، برخی دلهره داشتند، برخی ماتمزده، و برخی وحشتزده...
او با گامهای بلند از میان جمع عبور کرد و رفت، پشت تریبون چوبی، رو به روی جمعیت ایستاد. بلندگو، همان بلندگویی بود که از افشار با ما گریخته و به اینجا رسیده بود. همان بلندگویی که با آن فقط دو روز قبل هر چه فریاد زدیم، از پل سوخته تا پل خشک، چهار تا آدم صدایش را نشنید. کسی به صدایش لبیک نگفت و از جایش حرکت نکرد. اینک همان بلندگو در دست او قرار گرفته بود تا مگر معجزه ای کند....
***
امروز سخنش طولانی نبود. وقت سخنرانی نبود. افشار در زیر چکمههای دشمن خورد میشد. از عقب هر دیوار هنوز هم فریاد انسان بلند بود. افشار بعد از شکست، محاصره بود. کسی نمیتوانست از طاعونی که بر این دهکده سایه انداخته بود، فرار کند. هر کسی گوش داشت میتوانست نالههای افشار را بشنود. این نالهها در درون انسان میپیچید. مسلمان، شیعه، افغان، انسان، ... هیچ چیزی اینجا مطرح نبود. اینجا خشم بود، کینه بود، نفرت بود، انتقام بود، ... و افشار باید پاسخ همهی اینها را میداد. سیاف، محدث سنی بود؛ ربانی استاد الهیات بود؛ محسنی ملا و مجتهد شیعه بود؛ این سه چهره، کنار هم، چتری روی سر فرماندهان و سربازان خود کشیده بودند. کسی از خدا بیم نداشت. خدا در افشار شکست خورده بود. خدایی که نتواند کسی را از ارتکاب گناه و عصیانی باز دارد، خدای بیچاره و شکستخورده است. خدا در افشار نالههای انسان را میشنید و هیچ کاری نمیتوانست. آیهها و سایههای خدا روی زمین، موجودیت او را به تمسخر گرفته بودند....
او در این حال، چه میتوانست بگوید جز اینکه مردم را، و خود را، کمک کند تا تجربههای شان جمعبندی شود. چند تا حرف از تاریخ گفت و چند تا از آرزوها و آرمان های خود و مردمش. تا رسید به اینجا که بگوید در افشار چه گذشت و چه می گذرد. لحنش تلخ بود و بغض گلویش را هر دم پس میزد تا مگر بتواند یکی دو تا از حرفهایش را بدون لکنت بر زبان راند. آهسته آهسته به حرف اصلی رسید: صد نفر بدهید من می روم افشار را آزاد میسازم. پنجاه نفر بدهید.... ده نفر بدهید ..... و به اینجا که رسید تاب نیاورد و گلویش فشرده شد و به سختی گریست!
***
دیوارها میلرزید. یا شاید حس من اینگونه بود. باور نمیکردم او هم گریه را بلد باشد. شاید گریه را بلد بود، اما اینگونه گریه را در او باور نمیکردم. شاید کسی دیگر هم تا آن زمان گریهی او را ندیده بود. گریهی او تلختر از شکست افشار بود. سنگینی تراژیدی افشار در گلوی او ریخته بود. گریهی یک مرد، گریهی رهبری که قرار بود تاریخی را از نو بنویسد، بار دیگری داشت. خیلی سنگین بود.... «... این مهم نیست. در جنگ یک روز آدم شکست میخورد، روزی دیگر پیروز میشود.... مهم اراده یک مردم برای سرنوشت شان است... اگر مردم ما ارادهاش را از دست داده باشد، این تباهیست...»
***
از آن زمان، تا وقتی رفت، در هر سخن و حرکتش، این سوال را با خود داشتم که او چرا گریست؟.... چرا اینقدر تلخ گریست؟.... من خود تا آن زمان بارها گریسته بودم. من با گریه بیگانه نبودم. هر چیزی، هر حادثهای میتوانست مرا به گریه اندازد.... من با سخنان شریعتی گریسته بودم، با خاطرات چهگوارا گریسته بودم، با خواندن نهجالبلاغه، با خطبهی شقشقیه، گریسته بودم، با خطبهی زینب در کوفه گریسته بودم، با روضهی هر واعظ، حتی با شنیدن آهنگهای ظاهرهویدا گریسته بودم...
اما او را باور نمیکردم بگرید و آنهم با این تلخی. نمیدانستم چه تفسیر کنم: آیا از شکست تکان خورده بود؟ ... آیا از آینده بیمناک بود؟ ... آیا از خشم و خشونت دشمن به وحشت افتاده بود؟...
***
دو ماه و چند روز بعد، در هشتم ثور، به مناسبت پیروزی مجاهدین، دو تن از خاینین افشار اعدام شدند. اعدام در ملأ عام در پیش روی دروازهی مسجد سفید، در قلعهی وزیر، انجام شد. جمعیت به طور بیسابقهای گرد آمده بودند. زن و مرد، کودک و بزرگسال. کوچه، صحن حیاط مسجد، داخل مسجد. همه جا مملو از مردم بود. او باز هم سخن گفت. اما این بار، سخنان او عبرتناک بود. هوشدارهای سخنانش جدی بود. از سه باور تاریخی سخن گفت که همه غلط ثابت شده بودند.... در آخر گفت: خاینین را هر جا باشد گیر میآورم و اعدام میکنم....
***
افشار یک واژه را روی زبان او جاری کرده بود. واژهای که دیگر از میان سخنان او گم نشد. هر جا و هر وقت سخنی میگفت که به زعم خودش اعتباری داشت، حتماً باید ترکیبی از «خاین» و «خیانت» را با خود میداشت. هرگاه از تجربهی خود و مردمش سخن میگفت، هوشدار میداد که مراقب خاینین باشید. در صحبتهای رسمیتر کمی احتیاط میکرد و با خویشتنداری سخن میگفت. در صحبتهای غیررسمی و خودمانی، بیپردهتر هوشدار میداد و تلختر حرف میزد..... «خاین» کابوس ذهن او بود. از هیچ چیزی بیشتر از «خاین» نمیترسید. حتی در آخرین سخنانی که پیش از رفتنش گفت، باز مردم را از «خاینین» هوشدار داد و برحذر داشت: «مردم ما را در رویارو کسی شکست داده نمیتواند. خاین و مزدور تربیت میکند و شکست میدهد...»
***
اما خاین کی بود؟ ... در افشار خاین کی بود؟
صداقت و دُرمحمدکربلایی در پیش دروازهی مسجد سفید اعدام شدند.... چرا تنها این دو؟
او در اعدام این دو درنگ زیادی نکرد. من از دُرمحمدکربلایی چیز خاصی نمیدانستم. اما صداقت را در روز افشار به یاد داشتم. وقتی ساعت هفت صبح سنگرش را رها کرده و داخل علوم اجتماعی هر طرف میدوید و فریاد میزد که همه جا سقوط کرده و دشمن رسید و.....
او را آنجا گرفتند و در زیرزمینی علوم اجتماعی به طور موقت محبوس کردند. آن وقت کسی نمیدانست که او در خیانت و معامله دست دارد. جرم او تا آن زمان این بود که چرا سنگرش را رها کرده و به علوم اجتماعی آمده است. او در قلهی مشرف بر پوستهی زیارت سنگر داشت و اولین لحظات صبح آن سنگر به دست دشمن افتید و از همان نقطه بر پوستهی زیارت شلیک شد. اکنون صداقت در علوم اجتماعی چه کار میکرد؟
اما این دو به هر حال، همهی داستان افشار را نمیدانستند. همهی حکایت افشار هم زیر دست اینها نبود. بعدها «او» خود گفت که «سر نخ» این فاجعه در کجا و زیر دست کیها بود.... اما چرا با آنها سخت نگرفت؟... چند تای دیگر که در آخرین روزهای سقوط مقاومت کابل اعدام شدند، باز هیچ یک از این «سر نخ»داران را با خود نداشت... او بالاخره از «خاین» چه میدانست و کدام یک از خاینین را درشتتر میدانست؟.... حتی در آن سخنرانی آخرش، در 5 جدی 1373 که به عنوان مانیفیست مبارزه و مقاومتش برای تاریخ بود، باز هم با لحنی سخن میگفت که از آن «سرنخ»داران بیشتر به عنوان عبرت برای تاریخ یاد میکرد نه اینکه از آنها انتظاری غیر از آن داشته باشد و یا آنان را طرف گلایه و ملامتی خود حساب کند...
***
جالب است به یاد داشته باشیم که او، برغم همهی حرفهایی که بود، حتی یک غیرهزاره را هم به جرم خیانت در افشار اعدام نکرد. نه اینکه از آنها کسی دستگیر نشد و یا به چنگ نیفتاد. اتفاقاً ماهیهای درشتی هم در بند بود. اما او با هیچکدام شان سخت نگرفت. آنها را نبخشید، اما آنقدر هم سخت نگرفت که بیانگر آزردگی شدیدش از آنها باشد.... اما از خاینین هزاره هیچگاهی به سادگی عبور نکرد. او از فرماندهان خود نیز تنها چیزی را که انتظار نداشت، خیانت بود. اگر میشنید کسی از فرماندهانش راه معامله و خیانت را پیش گرفته و در پی آن بوده است که سنگرش را به دشمن بسپارد، هرگز او را نمیبخشید، ولو مورد خشم قرار دهد یا قرار ندهد.
***
افشار برای او خاطرهی تلخی بود که هرگز نتوانست آن را فراموش کند. از این خاطره به طور مداوم رنج میبرد. احمدشاه مسعود را نیز به خاطر افشار هرگز نبخشید. فکر میکرد آنکه باور تاریخی او را تغییر داده و نسبت به این باور تاریخی خیانت کرده است، مسعود بود. او سیاف را عامل جنایت در افشار میدانست، اما مسعود را طراح و فرمانده این جنایت قلمداد میکرد. او حس میکرد مسعود در افشار بر قلب و روان او زخم زده است. او حس میکرد مسعود مرز دشمنی خود با او و یا حزب او را در افشار عبور کرده و به آرمانهای تاریخی مردمش لگد زده است. او میگفت بعد از افشار مردم ما تا یک سال روی خود را آن سو نمیکردند. راست میگفت. تا لحظهی رفتنش از افشار رنج میبرد. گویی افشار برای او زخم خونچکانی بود که خونش هرگز بند نمیآمد.... از افشار با شرم یاد میکرد، با درد یاد میکرد، به عنوان عبرت یاد میکرد، و خیلی از حرفهای او به افشار گره خورده بود....
سال 1373، بعد از آنکه جنگهای پس از 23 سنبله اندکی فروکش کرد، از من خواست تا در مورد مقاومت کابل معلومات جمع کنم و در رأس خواستهاش تحقیق در مورد افشار بود. در یک ماه تحقیقی که داشتم، بیش از سی نفر را معرفی کرد که باید با وی مصاحبه میکردم و خودش هر چند روز یک بار برایم وقت میداد تا سوالاتم را از او بپرسم و معلوماتم را به هم بخیه زنم. از سید علی خواست که مجموعهی اسناد و دوسیههای افشار را در اختیارم قرار دهد و او نیز اجازه داد که در اتاق خودش تمام این دوسیهها را مرور کنم....
***
افشار برای او تنها یک حادثه و یا زنجیرهای از رویدادها نبود که در صبح روز پنجشنبه 22 دلو سر باز کرد. راستش این رویدادها از اهمیت کمتری برای او برخوردار بود. خودش فقط دو روز بعد از آن گفت: «این مهم نیست. در جنگ یک روز آدم شکست میخورد و روز دیگر پیروز میشود....»
او از افشار، واژهی «خیانت» را تکرار میکرد و همیشه این واژه را روی زبان داشت. گویی با این واژه رازی را داشت مرور میکرد که تاریخ خود و مردمش با آن پیوند خورده بود. «خیانت» حدیث پنهان زندگی او و مردمش بود. آنکه به دام «خیانت» میافتد، پاداش اعتماد او را میبیند. هزاره همیشه از اعتماد خود خنجر خورده است. «خیانت» دشنهی خونینی است که از آستین دوست بر قلب و پهلوی او فرو رفته است. او نیز تیغهی این خنجر را لمس کرده بود. اکنون نه در پهلوی پدر و برادرش، بلکه در پهلوی خودش... بیهوده نبود که «خیانت» را تکرار میکرد و از این تکرار گویی پشت چیزی میگشت که باید پیدا کند.
***
برای او افشار تنها تراژیدی جنایت سیاف و مسعود نبود. افشار تنها فاجعهی قتل عام و اسارت و آوارگی صدها و یا هزاران انسان هزاره نبود. افشار عبرتنامهی آگاهی و درک هزاره بود. آگاهی و درکی که صدها سال از مردمش بها گرفته بود و در افشار او خودش این بها را به تکرار پرداخت میکرد.
برای او حکایت افشار درست از پس چنداول شروع میشد. دوست نداشت از آن جلوتر برود. او در افشار از مسعود رنج بزرگی داشت. اما در این حادثه، به جای دیگری بیشتر از کارنامهی مسعود نگاه میکرد. برای او شدت حمله بر افشار هم حرف شگفتی نبود. جنایتهای سیاف هم تعجب او را برنینگیخته بود. سوال مهمتر برای او این بود که چرا در روز 22 دلو، هیچ کسی به حرف او گوش نمیکرد و چرا از هیچ نقطهی کابل کسی به حمایت او نیامد. شفیع اولین فرمانده بود که با عدهای از نفراتش آمد. بعد از او فقط چند تن معدودی دیگر هم آمدند. اما هیچکدام حمایت مردمی نبود. مردم همه جا تماشا میکردند که بر افشار چه میگذرد، اما این حرف از زبان هر رهبری که در میان مردم مجالی برای ظهور داشتند، گفته شده بود که مشکل اصلی «او» است. «او» است که با همه سر ستیز دارد. «او» است که خودخواه و مغرور است. «او» است که جنگطلب است. «او» است که از مردم برای قدرت خود سپر ساخته است. «او» است که کافران و ملحدان را به اطراف خود جا داده است. «او» است که با کمونیستها یکی شده است. «او» است که به هیچ حرفی گوش نمیدهد و از هیچ کسی مشورت نمیگیرد. «او» است که عامل تمام دشواریها و سختیهای مردم است.... و «او» است که بالاخره، باعث تباهی مردم خواهد شد....
این سخن، از هر زبانی گفته شده بود. هر کسی نفوذ بیشتری داشت، با قدرت بیشتری این حرف را گفته بود. در هر جا فتوا بود که پشت فتوا بر علیه «او» جاری میشد. این سخن شایعهای بود روی هر لب؛ حکایتی بود در هر محفل. مردم هم این فتوا و سخنان را چون خورهای در درون خود داشتند....
«خیانت» تنها آن نبود که سنگری فروخته شده بود. «خیانت» بزرگتر آن بود که سنگرها در درون ذهن و روان و خانههای مردم فرو ریخته بودند. کسی نبود از «او» حمایت کند. کسی نبود که بگوید حسادت و کینه و خودکمبینی، چگونه همه را به هم یکی کرده و در برابر «او» متحد ساخته است.
او در حزب و گروه خود شکست خورده بود، قبل از اینکه در سنگر زیارت یا کوههای مشرف بر افشار شکست خورده باشد. او خنجر یاران خود را قبل از خنجر مسعود و سیاف بر جگر خویش احساس کرده بود. او در میان رهبران دست اول حزبی خود کسی نداشت که درکش کند. فرماندهان ردهاول حزبش هر کدام به یکی از این رهبران اقتدا داشتند و هر کدام به فتوای یکی از این رهبران عمل میکردند. اول صبح 22 دلو، او گفت که همهی فرماندهان را از حمله خبر داده است. او منتظر بود فرماندهان برای حمایت از افشار بیایند. اما به استثنای یکی دو تا، هیچ کسی نیامد. همه به فتوای رهبران خویش مانده بودند که «او» سزای خود را ببیند.
همین رهبران کسانی بودند که روز 24 دلو، دست یکی کرده و بر او فشار میآوردند که باید تسلیم شود. این فشار نمک بر زخمی بود که آنان در افشار بر او زده بودند. او ساکت بود و درد و سوز زخم و نمک را به طور همزمان تحمل میکرد. او یاران نامرد داشت. یاران تسلیمطلب. یارانی که از رهبری امتیاز آقایی میدیدند. رهبرانی که به کابل آمده بودند تا به شکم و شهوت شان برسند. رهبرانی که از باد قدرت مست میشدند و در مستی خود به هر کاری تن میدادند....
باری، در ابتدای حکومت ربانی، همین رهبران «او» را ملامت کردند که چرا در ملاقات کانتینینتال، به پیشواز ربانی که رییس دولت بود، حرکت نکرده و به جلو نرفته است. «او» از همان زمان مرز خود با این رهبران را مشخص کرده و در چشم اینان خاری انداخته بود. در آن ملاقات، «او» با ربانی مناعت عجیبی نشان داد. وقتی در جلسهی حزبی ملامتش کردند که آخر ربانی ریشسفید است و رهبر حزب است و رییس دولت است، به شوخی و کنایه گفت: میدانم. اما به قصد این کار را کردم. چون میدانستم که اگر من در مقابل او به پا میایستادم، شما پیش پایش میدویدید. اگر من یک گام به سوی او میرفتم، شما پیش پایش به سجده میافتادید. من در جا نشستم که شما بایستید اما ندوید و به سجده نیفتید!
***
این رهبران، یکی دو تا نبودند. همه برای خود کسی بودند و پیروانی داشتند. «او» همه را با «بودن» خود تحقیر کرده بود. کسی نمیتوانست «او» را نادیده بگیرد، اما کسی هم نبود که بتواند او را تحمل کند....
***
22 دلو را باید روز افشار نام کرد. روز تلخ، اما پر از عبرت. این روز همیشه قابل تکرار است. از اینکه به خاطر افشار، سیاف و مسعود و ربانی و محسنی و سید انوری و سیدهادی را به دادگاه عدالت انتقالی نکشیده اند، ناراحت باشیم، اما آنانی که این دادگاه عدالت را برپا میکنند، در آنسوی اقیانوسها نیستند، همین جایند. کسانی که این دادگاه را برپا کنند، هنوز به این حق و این مسئولیت خود توجه ندارند. گویی «او» با زبان حال و قال میگفت: قبل از دست دراز کردن به «آن دیگران»، باید حساب «این خودیها» را داشته باشیم. وقتی افشار از درون پاشیده باشد، سیاف و مسعود و یاران دیگر شان همیشه هستند تا درون آن رخنه کنند....
افشار را فراموش نکنیم. از زخم افشار هنوز هم خون میچکد. این خون مادر و خواهر من است. این خواهر پدر و برادر من است.... این خون «او» است. افشار درسهایی دارد که نباید قربانی جنایتهایی شود که در آن اتفاق افتاده است....
کابل، پلخشک، 21 دلو 1388