افشار، متنِ زندهي تاريخ ستمديدگان

تاريخِ هزارهها از متن بيشمار تجربههايِ دردناک ميگذرد، تجربههايِ دردناکي که فراموشيِ آنها رخدادناپذير و يادآوريِ آنها عذابآور و زهراگين است. هر چند روندِ کنوني، روندِ فراموشي است و در ظاهر به نظر ميآيد که ذهنيتِ تازهي در حال شکلگيري است و فاجعههايِي که تا کنون هرگز گفته نشدهاند، ليکن در ياد و خاطرهها زنده بودند، اندکاندک دارد از لوحِ خاطرِ هزارهها محو ميشوند، واقعيت، اما، آن است که فاجعهها را به اين آساني نميتوان از ياد برد؛ به رغمِ به محاق راندان، سرکوب و تحميلِ فراموشيِسياسي از سويِ حکومت، و خود-سانسوري پيوسته، از سوي خود هزارهها، ردـنشانِ آنها در هر اثري، اعم از دوبيتي، ادبياتِ داستاني، هنر، موسيقي و تحليلهايِ سياسي و اجتماعي آشکار است. رخدادناپذيريِ فراموشي، اما بدان معنا نيست که «يادآوري» رويدادهايِ تروماتيکِ تاريخي را امر ساده و پيشپا افتاده بپنداريم و تصور رود که «روحِ متذکر» عذاب نميکشد. اگر از نقطه نظر روانشناختي اين موضوع را توضيح دهيم ميتوان گفت، بيهيچ ترديدي يادآوردنِ اين فاجعهها برايِ قربانيان عذابآور است، زيرا آنانرا يکراست به قتلگاهِ تاريخ و در قلبِ زمان و مکاني ميبرد که فجايع رخ داده اند. شکنجهي ناشي از يادآوريِ قتلِ عام، هرگز کمتر از شکنجهيِ خودِ قتلِ عام نيست؛ به همين سبب است که برخي از هزارهها، از يادآوريِ گذشته که در واقع چيزي جز عذابِ و شکنجهي روحي براي آنها ارمغانِ ديگري ندارد، گريزاناند. به سخني ديگر يادآوري همراه است با مصيبتهايِ بسيار، و در نتيجه آنها با يادآوردنِ هر رخدادِ تاريخي، از نو شهيد و با تيغِ تيز و برانِ فاجعه، شرحهشرحه ميگردند.
-
II.
يادآوري اين رخدادهايِ دردناکرا نميتوان در شکنجه و عذابِ ذهني و رواني فروکاست، داراي بعدِ سياسيـانقلابي نيز هست. از آنجا تاريخِ رسمي بر بنياد بيرونراندنِ انسانِ قرباني از دنيايِ متن و تصوير، استوار است، نفسِ تامل در سرگذشتِ قربانيان، نوعي مقاومتِ راديکالِ است که زنجيرهي اينهمانيِ تاريخ را پاره نموده و تاريخرا واردِ مرحلهي بحراني ميکند. دنيايِ سرشار از تبعيض و نابرابريرا نميتوان بدون مقاومتِ انقلابي و راديکال و حتي «جنگ» دگرگون نموده و بنيانهايِ تاريخي-فرهنگيايِ آنرا فروريخت. خطاست اما اگر «جنگ» و «مقاومتِ انقلابي» در خشونتهاي نظامي فروکاسته شود، راديکالترين مقاومت، مقاومت در برابرِ فراموشي و سرنوشتسازترين «جنگ»، جنگِ «حافظه» با «قدرت» است، چيزي که بسيار کمتر مورد توجه قرار ميگيرد. مبارزهي نظامي آنگاه به آزادي منجر خواهد شد، که بتواند ذهنيتِتاريخياي يک جامعه را از سلطهي هرگونه روايتِ رسمي، خواه روايتِ رسمي از مذهب و خواه تاريخ نجات بخشد و روايتِرسمي از تاريخ و فرهنگ را که در واقع چيزي جز مدحِ حاکمانِ خونخوار و ياوهسرايي در بابِ فرهنگ و امرگذشته نيست، از چرخهي اعتبار ساقط گرداند. قهرمانِ اين مبارزه کسي است که نه تنها خود با «سلاحِ خاطره» به جنگِ رژيمهايِ توتاليتر و زور گو ميرود، بلکه مردمرا نيز به سلاحِ خاطره مسلح ميسازد.
از آنجا يادآوري نوعي مبارزةسياسي و مقاومتِ انقلابي در برابرِ فراموشيِ است، افزون بر عذابِ رواني، تنبيهِ فرهنگي و عذابِ سياسي نيز در پي دراد. نمونهي بارز و عيني کساني که از اين تنبيه ميگريزند، سوداگرانِسياسي و دلالان مذهب، قدرت و اقتصاد هستند که سکوت ميفروشند و قدرت و اقتصاد ميخرند و يا روشنفکراني که رسالتِ اخلاقيِ تفکر را که از نظرِ ما همانا روايت و بازگفت رنجِ قربانيان، و در واقع دادخواهي از حقِ ضايعشدهي آنها در دادگاهِ زبان است، از ياد برده و مهملات ميبافند تا شهرتِ ملي به دستآورند. اين نوع سکوت، نه کنشِ اخلاقي، بلکه نوعي انتخابِ عقلانيايِ متناسب با منطقِ مبادلة عقلاني در بازارِ مکارهي سياست است. تاکيد بر اين امر از آنرو در حالِ حاضرـ بهويژه اگر مخاطبِ ما آن گروههايِ تحصيلکرده جوان(اعم از زن و مرد) باشد که بهتازگي به کتاب و قلم روي آوردهاندـ، ضروري به نظر ميرسد که سکوت، نه از جملهي «وسايلِ بيهدف» و امر هيچ و پوچ، بلکه کالايِ کمياب و گرانبهايي است که در بازار مبادله داراي ارزش است و ميتوان آنرا فروخت. بزرگترين تاجرانِ سياسي و اقتصادي امروز هزاره، تاجرانِ هستند که در بازارِ پر رونقِ فروش سکوت فعالاند. سکوت، فقط برايِ روشنفکرِ هزاره شهرتِ ملي نميآورد، برايِ سياستمداران هزاره چوکي و مقام و برايِ تاجران و فعالاناقصتادي هزاره، امنيتِ جاني و مالي ميآورد. البته بازار سکوت نيز نوسانيهاي خود را دارد و همانندِ ديگر کالاهايِ تجاري، منطبق با منطقِ بازار است و افزايش و کاهش قيمتِ آن از قانونِ عرضه و تقاضا پيروي ميکند. هرچه بازارِ سياست داغتر و قدرتِرسمي آسيبپذيرتر گردد، سکوت، گرانتر به فروش ميرسد؛ هرچه موقعيتهاي قدرتِ حاکم مسئله متزلزلتر شود، واعظان و سوداگرانِ بيشتري به حيثِ «فروشندگانِ گذشت» وارد بازار گرديده و قربانيان را به فراموشي و گذشت دعوت ميکنند و در نتيجه کساني که به موقعيتهايِ سياسي، اقتصادي و اجتماعيِ بالاتر، به ويژه امتيازاتِ حکومتي ميانديشند، ترجيح ميدهند در بارة امر گذشته سکوت نمايند. سکوتِ تاجرانِ سکوترا، اما، نبايد فراموشي دانست، تاکيد بيش از حدِ آنها برسکوت، همارزِ يادآوري و نشانهي آن است که آنان نه تنها نميتوانند گذشتهرا از يادبرند، بلکه از اهميتِ آن به درستي آگاهند و به همين سبب کوشش ميکنند از آن به عنوانِ کالاي مبادلهپذير در بازار قدرت و اقتصاد به سود بالايي دست يابند. اگر آن هزارهاي که پيوسته فاجعهها را به ياد ميآورد و بازگو ميکند، «بوتيمارِ» است که در آتشِ غمِ خويش ميسوزد، بيترديد هزارهي که از سر محافظهکاري و يا به دليلِ ملاحظاتِسياسيـاقتصادي، کوشش ميکند «سکوت» نمايد، هستيِ شرمزدهي است که مکررِ در مکرر خود را فريب ميدهد و تازمانی که ز نده است خاطراتِ فاجعه، همچون آتشِ زير خاکستر، در پنهانترين لايههايِ هستيِ او شعلهور خواهد بود.
-
III.
هرچند در حالِ حاضر، افراد همانندِ ما که در وضعيتي «خروجِ مضاعف» قرار دارند، ـ خروج از افغانستان به دليلِ اينکه هزارهايم و خروجِ از هزارهها بدان جهت که ديگر برخي از باورها و مناسکِ آنانرا که تنها بر بنيادِ خيانت به تاريخ و سرنوشتِ آنها استوارند، نميتوانيم بپذيريم-، جز «ناله» و «آهِ محسوس» که خونِ دل و جيغِ جانخراشِ قلمِ ماست، سلاحي در دست نداريم، اما هدفِ ما از درآمد بالا، نه آه و ناله سردادن و سرايشِ سوگسروده در عزايِ گذشتگان،- چيزي که من به خاطرِ آن همواره ملامت شدهام_، بلکه «مسلحساختنِ ستمديدگان به سلاحِ خاطره»، بازگفتِ رنجِ قربانيان و توضيح و تذکر حقيقتهايِ تاريخي است که فهمِ آنها رمز و رازِ اصلي سياست در افغانستان به شمار ميروند: خشونتهايِ سازمانيافتهيِ قومي و نژادي، کشتارهايِ همگاني و اخراجِ اجباري. اگر هرچيزي، حتي دودکردنِ سيگاري در ميانِ خرابههاي «خانهي فرهنگِ شوروي»، ارزشِ آن دارد که موضوعِ تفکر قرار گيرد، چرا مسئلهي سياسي و اخلاقيايِ به اين بزرگي که در آن رابطهي تاريخ و انساني قرباني مطرح است و بيتوجهي به آن پيوسته به نابوديِ و کشتارهمگانيايِ گروهِ عظيمي از انسانها منجر شده است، ارزشِ فکر کردن را نداشته باشد؟ اگر هر نوع سخنِ بيمعنا و بيربطي، رنگِ انسان و حقوقِ بشر به خود ميگيرد، چرا حقِ قربانيانِ تاريخي موردِ غفلت و چشمپوشي قرار گيرد؟ به بيانِ دقيقتر، در اينجا ما با يک مسئلهيِ بزرگِ اخلاقي روبهرو هستيم و آن اينکه آيا بايد به ياد آورد و يا فراموش کرد؟ اگر بايد به ياد آورد چرا و اگر بايد از ياد برد به چه دليل؟ اساساً جايگاهِ انسانِ قرباني در تاريخ کجاست؟ بيگمان اين موضوع، يکي از موضوعاتي بسيار پيچيده است و گسترهي آن به لحاظ زماني تمامي امر گذشته را در بر ميگيرد و به لحاظِ تحليلي داراي ساحتهايِ گوناگون فلسفي، اخلاقي، تاريخي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است، اما به هرحال، موضوعِ اصلي اين ياد داشت روشنساختنِ نسبتِ انسان و فاجعه است؛ نسبتي که نه از طريق بيتوجهي، خويشتنرا گولزدن، «فراموشيِسياسي» و «سرکوبِ خاطراتِ قتلعام» حل شدني است و نه با گفتارهايِ بيمعنا و بيبنيادِ که الگويِ پايدارِ سخنگفتنِ گروههايِ هماره فاتح و همارهقاتل بوده است.
-
IV.
يکي از فاجعههاي تاريخيايِ که فراموشيِ آن ناممکن و يادآوردنش عذابآور است و روح را شکنجه ميدهد، فاجعهي «افشار» است؛ فاجعهي که نه تنها قاتلانِ آن، به حيثِ مجرمانِ جنگي محاکمه نشدند، بلکه اکنون، حتي فعالتر از دورانِ جهاد و عصرِ فاجعهآفريني و بدل کردنِ افشار به «کتابِويراني»، در دولت، پارلمان و ديگر عرصههاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي حضور دارند. پرسش اين است که چگونه امکان دارد، جنايتي به اين بزرگي که در آن يک «شهرانسان» نابود و تماميِ خانهها ويران ميگردد،از سويِ روشنفکران و گروههاي فعال در عرصهي حقوقِ بشر، موردِ غفلت و فراموشي قرار گيرد؟ چرا کشتهشدنِ چند تا طالب در «دشتِ ليلي» که همگي نظامي بودند و پيش از کشتهشدن بيش از دههزار انسان را سلاخي کردند، در دادگاههايِ بينالمللي، به حيث يک مسئلهي انسانيـحقوقي، قابل طرح است و عاملانِ آن مجرمِ جنگي محسوب ميشوند، مسئلهي افشار اما که قربانيانِ اصليِ آن غير نظاميان بودند، هيچگاه به حيث يک مسئلهي حقوقِ بشري مطرح نميگردد؟ آيا ميتوان گفت برخي از انسانها(کشتهشدگانِ دشتِليلي که همگي نظامي بودند) از برخي ديگر(کشتهشدگانِ افشار و قزلآباد که هيچکدام نظامي نبودند) انسانترند و بنابراين بايد به عنوان يک مسئلهي حقوقِ بشري، موردِ توجه رسانههاي ملي و بينالمللي قرار گيرند و يا ماجرا گونهي ديگر است؟ پاسخ به اين پرسشها نه تنها مسئلهي افشار را روشن ميکند، بلکه رمز و رازِ سياست در افغانستان را بر ما آشکار ميسازد.
هرچند فروکاستِ فاجعه در زبان و مفاهيم، رويِ فاجعه سرپوش ميگذارد و ساحت زندة آن را که نه واژگان، بلکه «جيغ» و «جسد» و «خون» و «پيکرهايِ پارهپاره» است ناديده ميگيرد، با اين حال، ما در زندانِ زبان به سر ميبريم و در اين سرا سکونت داريم، بنابراين ناگزيريم افشار را با ميانجيايِ مفاهيمِ زباني، فهم نماييم. از آنجا که دغدغهي اصلي اين يادداشت، فهمِ فاجعهي افشار است ـ البته اينکار بدونِ قراردادنِ آن در بسترِ تاريخ، رخدادپذير نيستـ، کوششِ ميکنيم اين موضوع را نه ژورناليستيک که سنتِ روشنفکري در افغانستان است، بلکه به صورتِ تئوريک دنبال نماييم. پيداکردنِ تئوري مناسبي که با آن بتوان، فاجعهي افشار، اين بزرگترين قساوتِ انسانيايِ تاريخ را درک کرد، اما، کار آساني نيست، زيرا با وقوعِ فاجعهي خوفناکي همچون فاجعة افشار، فقط خانهها ويران نميشود، «کاخِزبان» نيز ويران ميگردد و معنايش را از دست ميدهد؛ در نتيجه روايتِ افشار با لحنِ سرد و بيطرفانه، به قسمي که هم به سرشتِ فاجعه ارتباط پيدا کند و هم به گريه و زاري منجر نگردد، اگر نگوييم محال است، بهيقين دشوار خواهد بود. شايد بتوان گفت مناسبترين تئوريها براي تحليلِ افشار، تئوريهاي معطوف به فاجعه و رويکردهايِ نظريايِ هستند که بررسي رنجِ انسانِ قرباني در کانون آنها قرار دارد. بيهيچ ترديدي تفکر از آنجا که منظومهي از «مفاهيم» است نه تجربهي زنده، توانِ ترجمهي رنجِ انساني را آنگونه واقعا انساني قرباني رنج ميکشد ندارد، زيرا ترجمهي اين رنج، به ويژه اگر پايِ خون و تجاوزهايِ ناموسي به ميان باشد، به زبان که قدرتِ رسانايي محدودي دارد، محال است، اين امر اما از اهميت تفکر چيزي فرو نميکاهد، زيرا فقط به کمکِ تفکر است که ميتوان در بابِ رنجِ قربانيان سخنِ معنا دار گفت. به سخني ديگر، تفکر به هيچوجه صدايِ واقعي انساني قرباني نيست، ولي حرکت به سويِ دنيايي که کمتر از نورِ فاجعه درخشان است، بدونِ تفکر هرگز رخدادپذير نخواهد بود.
-
V.
تا آنجا که به بحث حاضر ارتباط پيدا مي کند، به طور مشخص اين بحثرا در چارچوبِ ديدگاهِ يکي از برجستهترين نظريهپردازانِ فاجعه، «جورجيوآگامبن» دنبال خواهيم نمود. اين ديدگاه که در حالِ حاضر، يکي از اخلاقيترين ديدگاهها در باب فلسفه و سياست است و بر محور قربانيان جنگ و پناهندگان ميچرخد، از يکسو مبتني است بر رابطهي انسان و زبان در تفکر ارسطو، و از سوي ديگر، پيکربنديِ خاصي است از الاهياتِ سياسيايِ کارلاشميت که هرگونه تصميمِسياسي را به «وضعيتِ اضطراري» و تعليقِ تام و تمام قانونِ قضايي و اخلاقي مشروط ميداند و نظريهي انتقاديِ والتربنيامين که در آن «وضعيتِ اضطراري» برايِ ستمديدگان نه وضعيتِ گذرا، بلکه قاعده است. به سخني دقيقتر آن وضعيتِ اضطراري که براساسِ ديدگاهِ اشميت، در آن «تصميمِ حاکم» رخ ميدهد، در ديدگاهِ بنيامين، نه وضعيتِ اضطراري، بلکه قاعدهزندگي ستمديدگان است. بر اساس ديدگاهِ بنيامين، اين برداشت که وضعيتِ اضطراري پديدة گذراست، نه «قاعدةتاريخي»، تلقياي به تمام فاشيستي از تاريخ است و بنابراين«عطية دميدن بر بارقة اميد فقط از آن مورخي خواهد بود که کاملا اطمينان دارد، در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.(بنيامين، 1385: 154) » بعدِ ارسطويي اين ديدگاه واکاويِ دو مفهوم «فعليت» و «بالقوگي» است. سياست، چيزي نيست جزگونهي از شکلبخشياي خاص، به امر «بالقوه»؛ اين برداشت از سياست، بيش از همه بر ميگردد به تعريف انسان به عنوان «حيوانِ ناطق» که در آن، انسان، حيثيت بالقوگي است که با دخالتِ زبان به فعليت دست ميبايد. اگر بخواهيم اين تفسير از «فعليت» و «بالقوگي» را به زبان «اشميتـبنيامين» ترجمه کنيم، به صورتبنديِ روشنتري دستخواهيم يافت. مطابقِ اين فرمول، فعليت، همان «تصميمِ حاکم» است که تنها در «وضعيتِ اضطراري» رخدادپذير است و وضعيتِ اضطراري به حيث «قاعدة تاريخ» چيزي نيست، جز انسان ستمديدة که «وضعيتِ اضطرار» برايش قاعدة زندگي است؛ زيرا او در «بالقوگيايِ مدام» به سر ميبرد. از آنجا که فعليتبخشيدنِ امر بالفعل، به لحاظِ نظري تحصيلِ حاصل است، بنابراين محال است که ارادة سياسي به امر بالفعل تعلق گيرد. موضوع تصميمسياسي ميبايست امر بيشکل و مادة صورتپذيرِ سياسي باشد و وضعيتي اضطرارياي مدام، همان «بالقوگياي مدام» است که سياست از طريق شکلدهي به آن خودشرا بر ميسازد. از آنجا که بالقوگي نوعي فقدان است، يعني توانِ فعليت را دارد، اما فعليت نيافته است و بر فرض اگر فعليت يابد ديگر «بالقوگي» نخواهد بود، بنابراين بالقوگيمدام، «فقدانِ» هميشگيايِ است که خود را در نسبت با «نبودِ خويش» و در واقع «بامحروميتِ مدام» سرِ پا نگه ميدارد.
توضيح اين ديدگاه و تشريحِ مفاهيمِ کليدياي آن را به فرصت مناسب وا ميگذاريم. به نظر ميرسد اين توضيحِ اجمالي، به ما امکان ميدهد معادلة نظريايِ را رسم کنيم که با قراردادن «فاجعهي افشار» در آن، ميتوان به نتايجِ معنادار دست يافت. مطابق اين معادله افشار، همان «وضعيتِ اضطراري» است که براي هزارهها قاعده است و بنابراين، ميبايست آن را به عنوان«بالقوگياي مدام» و«کسرِاستثناء از قاعده» درک کرد. به سخنيديگر، افشار تصويرِ مادي و ماترياليستيايِ «محروميتِمدام» است که در آن، خشونتِ تاريخيـسياسياي برسازندة قدرت، به روشنترين وجه، نقاب از چهره بر ميگيرد. همانگونه که تشکيلِ حکومتِ «مذهبيـنژادي» عبدالرحمن، بدونِ قتلِ عام 62%، کسرِ هزارهها از تاريخ و حذفِ ادغامياي آنها، رخدادناپذير بود، تاسيس يک دولتِ جهادي که دستِ کم «سياف»، «محسني» و «رباني» را متحد بسازد، بدونِ نفي هزارهها از حکومت و کشتارهمگانيايِ مردم افشار ناممکن بود. اين سخن، اما، بدان معنانيست که افشار، خود را از قاعده کسر ميکند، در واقع اين قاعده است که از زمان عبدالرحمن تا حکومتِ مجاهدين و طالبان و تا زمانِ حاضر، پيوسته به حذف و استثنا دامن زده و «با برپا نگهداشتن خويش در پيوند با استثناء، خود را به مثابهي قاعده بر ميسازد.(آگامبن، 1388: 49» اگر بخواهيم به چارچوبِ نظريِ بحث حاضر که بنيانِ اصلي گفتار حاضر را تشکيل ميدهد، وفادار باشيم تا خط داستاني بحث گم نگردد، ميتوانيم بگوييم که با فروپاشيِ حکومتِ کمونيستي، تفکرِجهادي نيز فروپاشيد و بنابراين صورتبنديِ دوبارهي آن بدون دامن زدن به استثناء و ايجادِ «وضعيتِ اضطراري»ايِ که در آن هرگونه قواعدِاخلاقي و انساني، ـحتي قاعدة ديني و اخلاقيِ حرام بودنِ تجاوز به زنان، به طورِ مطلق و در هر شرايطيـ، به تعليق درآيد، رخدادپذير نبود. نکتهي که ميبايست به آن توجه شود اين است که امر حذفشده کنار گذاشته نميشود، به نقطهي «عدمِتمايز» رانده ميشود، تا تعليق و اعمالِ همزمان قانون توجيهپذير گرد. افشار، اين شهري که سيمايِ آن با گذشتِ سالها، هنوز زخمي و خونآلود است، از طريق حذف و کسر، در کابل ادغام شد، اما خصلتِ استثنابودگياشرا که همان «بالقوگي مدام» و تعيينکنندهي قدرتِ دولتي است تا هنوز حفظ کرده است؛ افشار، در واقع «نقطة عدمِ تمايز» است که در آنِ واحد هم جدا و بيرون از کابل است و بنابراين مردمِ اصلي آن هيچ حقِ قانوني ندارند، و هم بايد در کابل ادغام گردد، و قاعده تا آن حد در قلمروِ استثناء دخالت کند که حتي درست بر نقطهي که «گور دستهجمعي» در آن وجود دارد، خانه و مسجد بسازد و برايِ آنکه افشار به کلي در کابل ادغام گردد، حتي گورِ قربانيان را نيز محو کند. اين امر حقيقتبودگيايِ آن اخطارِ بنياميني را آشکار ميسازد که «در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.» افشار، وضعيتي است که در حالتِ استثنايي ايجاد شده و «وضعيتي که در حالتِ استثنايي ايجاد ميشود، دارايِ اين مشخصة غريب است که نه ميتوان آنرا به منزلة يک وضعيتِ بالفعل تعريف کرد و نه به مثابة يک وضعيتِ حقوقي، بلکه بر عکس، اين وضعيت نوعي آستانة پارادوکسيکالِ عدمِ تمايز ميان اين دو را مستقر ميسازد. اين وضعيت بالفعل نيست، زيرا فقط از طريق تعليقِ قاعده خلق ميشود؛ اما درست به همين دليل حتي يک مسئلهي حقوقي هم نيست، حتي اگر در را به رويِ قانون باز کند.(همان) » اين امر که افشار با تمام فجايعِ گستردهي که در آن صورت گرفت و حتي در برخي از اسنادِ بينالمللي به عنوان منطقهي ثبت شد که دهشتناکترين جرايمِ جنگي دورانِ جهاد در آن رخدادهاند، هرگز به مسئلهيِ «حقوقي» بدل نشد، بدان جهت است که افشار نقطهي «عدمِ تمايز» است که در آن مرز درون وبيرون مشخص نيست و فقط ميتواند به عنوان «بالقوگيِ مدام» زمينهي فعليتبخشيايِ خشونتهايِ سياسي را فراهم سازد.
-
VI.
افشار، يگانه فاجعهي تاريخياي تحميلشده بر هزارهها نيست. جابهجايِ قدرتِ سياسي، در طولتاريخ، براي هزارهها مسئلهساز بوده است. بنا به روايت کشيشِ لهستاني،«کروسنسکي»، محمودِ افغان، در مراسمي در اصفهان که در آن اشرف را به عنوانِ وليعهد خويش برگزيد، پنجصد تن از سرانِ هزاره را در ملاء عام سر بريد. در نگاهِ احمدشاهِ ابدالي، نيز هزارهها مردمِ «بيبهره از برگـوـبارِ جوهر آدميت» تفسيرشد و در نتيجه احمدشاه کوشش کرد، بيخ و بنيادِ آنان را از زمين برکند. به رغم تحميل فاجعههاي بسيار، تلاشهاي هوتکيان و ابداليها برايِ حذفِ ادغامي هزارهها در دلِ حکومتِ افغاني بينتيجه ماند و استثناءسازيهاي آنان تا آن حد قدرتمند از آب در نيامد که بتواند هزارهها را به «بالقوگيايِ مدام» و «مادة صورتپذيرِسياسياي ناب» بدل سازند. استثناسازياي عبدالرحمن، اما، از آنجهت که انگليسيها امکاناتِ وسيعي نظامي در اختيار او قرار داد تا هزارهها را به کلي سرکوب نمايد، از قضا کارگر افتاد و نخستينبار، با کشتارهمگانيِ دورانِ عبدالرحمن «وضعيتِ اضظراري»اي ايجاد گرديد که حاکم/امير، هزاره، اين «مادة صورتپذيرِ سياسي» را مطابق خواست خود به حيث «باغيي مهدورالدم» که کشتنِ آنان واجب است ، شکل ميبخشد. در اينجا نيز زبان به عنوان مهمترين عاملِ صورتبخش» عمل کرد، زيرا عبدالرحمن در درجة با تکنيکِ تکفير که در آن زبان بنياد پيکربندياي امرواقع را تشکيل ميدهد، توانست تمام قاعدهها را تعليق نموده و هزارهها را به نقطهي «عدمِتمايز» براند که همزمان در بيرون و درونِ نظمسياسي قرار گيرند. از آنجا که «کافر و مهدورالدم»اند بيرونـاند و بايد نيست شوند، اما از آنجا اطاعت از فرمانِ امير، بر تماميايِ مسلمانان فرضاند، آنها به حيثِ مسلمان، ميبايست به فرمانِ امير گردن نهند. قتلعام 62 درصد هزارهها توسطِ عبدالرحمن، گرهگاهِ اصلي فهم تاريخ و سياست در افغانستان است؛ سياستي نه تنها که با «نقضِ حيات» هزارهها و طردِ اين استثناء از قاعده خودشرا بر ميسازد و در طولِ تاريخ بر همين مبنا خودشرا نگهداشته است؛ به همين سبب خطوطِ ستم بر هزارهها را ميتوان در سراسر افغانستان پيگيري نمود. در زمانِ «بچهسقو» نيز، بدترين ستم بر هزارهها رفت و پس از او، تا دوران حکومتِ کمونيستي، هزارهها «حياتِ برهنه» و موضوعِ اعمال بيميانجي قدرت بودند، به قسمي که حتي براي «نفسِ» خويش نيز بايد ماليات ميپرداختند. دورانِ حکومتِ کمونيستي نيز، براي آنها فاجعهبار بود، زيرا نه تنها نخبگانِ هزاره سر بهنيست شدند، بلکه هر فردِ هزاره، بيآنکه موردِ بازخواست قرار گيرد و يا ارزشِ آنرا داشتهباشد که به زندان برود، يکراست باچاقويِ قدرت قصابي ميشد. کشتارهمگانيِاي مردمِ هزاره در چنداول، هنوز در خاطرهها باقي است. گذشته از دوران طالبان که در آن فتواي «هزارهها به گورستان» صادرشد و آنها موضوعِ اصلي اعمالِ بيميانجياي قدرتِ امارتِ اسلامي طالبان قرار گرفتند، قرباني اصلي دورانِ جهاد نيز هزارهها بودند. آن استثنايي برسازندة که وحدتِ پوشالياي گروههاي مختلفِ جهادي را فراهم ميکرد، طرد و حذفِ هزارهها از قدرت بود. استثناي برسازندة آغازين اين وحدتِ پوشالي، فاجعهي افشار بود. بنابراين افشار، امر جزئي است که با آناکاويِ آن ميتوان امر کلي و کليتِ تاريخِ افغانستانرا با آن رمزگشايي کرد. تاکيد بر افشار هم به عنوان يک موضوعِ عيني و هم استثناء، از نظر روشي نيز براي ما مهم است، زيرا ما را از گمشتگي و غرقشدن در سوژهها، به قسمي که خطوطِ داستاني را گم کنيم، نجات ميبخشد. به سخني ديگر، انتخابِ افشار به عنوان یک «استثنایِ واقعی» از نظر روشي نیز ما را به حقيقت رهنمون ميگردد و چنانکه اشميت در «الهياتِ سياسي» با ارجاع به کتاب «تکرار» کييرکه گارد، آشکا را اظهار ميدارد:«امر اسثتنايي، امرعام و خودشرا توضيح ميدهد و هرگاه کسي واقعا بخواهد امر عام را بر رسي کند، فقط بايد جويايي يک استثنايِ واقعي باشد. امر اسثتنايي با روشنياي بيش از خودِ امر عام، همهچيز را آشکار ميکند. پس از چندي، سخنِ بيپايان در بارة امر عام حالِ آدمرا به هم ميزندـاستثناهايي هم در کار است. اگر توضيحِ آنها ممکن نباشد، توضيح امرِ عام نيز ممکن نيست. البته معمولا اين مشکل به به چشم نميآيد، زيرا امر عام نه باشور و اشتياق بلکه با سطحِ نگريِ بيدردِ سر انديشيده ميشود. ولي امر استثنايي، بر عکس با شور و شوقي حاد به امر عام ميانديشد(همان:47).» بنابراين ضروري نيست تمامي شواهد دوران موبهمو روايت شود، تا آن دوران را بفهميم، افشار، به عنوان يک امر اسثتنايي واقعي، همهچيز را آشکار ميکند و در واقع حکايتِ دايميبودنِ وضعيتِ اضطرار و روشنترين تصوير «بالقوگياي مدام» و عدمامکانِ گذار امر بالقوه به امر بالفعل است. البته قراردادنِ شواهدِ تاريخياي فوق در چارچوبِ نظري اين بحث و تحليلِ آنها با ميانجياي مفاهيمِ کليدياي اين نظريه، امکانِ درکِ تاريخيايِ را فراهم ميسازد که ميتوان قرائتِ معنادار از افشار ارائه داد. مطابقِ اين فرمول نظري، موضوع سياست، «حياتِ برهنه» است که از طريق حذفِ «استثنا» از «قاعدهي عام» پديد ميآيد و «قدرتِ سياسي همواره خود را ـ در مرحلهي نهاييـ، بر پايهي جدايي نوعي ساحتِ حياتِ برهنه از پسزمينههاي شکلهاي حيات بنا مينهد.» بالقوگي، يک امر ساده و « صرفا توانايي انجامِ اين يا آن چيز نيست، بل تواناييِ انجام ندادن و عدمِ گذر به فعليت است (اگامبن، 1389: 3) .» به سخني ديگر، بالقوگي بيش از آنکه توانِ فعليت معنا دهد، «امکانِ محروميت» است و «مقدم بر همهچيز... ، توانايي در عمل نکردن است» و در نتيجه «کلِ بالقوگي، امر منفي است و در ساختارِ اصلياش، خود را در نسبت با محروميت و نبودِ خويش سرپا نگه ميدارد (اهمان).»
-
VII.
اگر گفتههاي فوق را سادهتر بيان کنيم، ميتوانيم بگوييم، افشار، تصويرِ عيني و انضمامياي تاريخ سرشار ازفاجعه، و در حقيقت بالقوگياي مدام است که در نسبت با نبود خويش معنا پيدا ميکند. افشار از آن جهت که نيست و از هستي خويش بيبهره است، افشار است و درست زماني که به کلي ويران گرديد، افشار شد. امکانِ محروميتِ افشار از خويش، اساسِ بالقوگياست که پايهي سياست و زدـوـبندهايِ سياسي قرار ميگيرد. بدونِ اين امکان، نه جلسهي انترکانتينتال در 12 فيبروريِ 1993 که پلانِ نابوديِ اين شهر در آن طراحي گرديد ميتوانست تحقق يابد، نه وحدت ميان سياف و احمدشاه مسعود و نه شيخ آصفِ محسني به دربارِ رباني پذيرفتني ميبود. همة اين بازيهاي سياسيِ رنگارنگ، در غيبتِ افشار و امکانِ محروميتِ او از خويش، فعليت پيدا ميکند و حتي هنوز با فراموشيِ افشار است که آنها به عنوانِ فعالان سياسي در بازي قدرت مشارکت دارند و بر گور قربانيانِ افشار، حوزة علميه و مدرسهي ديني بنا ميکنند. همهچيز به جايِ خويش است و تمامي جانيان، نه تنها در مقامِ شان باقي هستند، بلکه به مقامهاي بالاتري نيز دست يافتهاند، جز افشار که با محروميت از خويش افشار است. دراينجا «محروميت همچون چهره» و «نوعي شکل» مدِ نظر است، زيرا افشار فقط در محروميت از خويش، افشار نيست، بلکه در محروميت از باشندگانش نيز افشار است. افشار در حضورش غايب است. افشار، تمامياي تاريخ است؛ تاريخي که نه با «واژگانِ پوچ و بيمعنا»، بلکه به زبانِ گورهايِدستهجمعي، سخن ميگويد. افشار، با صدايِ خاموشِ تنهاي خفتهدرخاک، از سيمايِ خوفناکِ «قاعدهبودنِ وضعيتِ اضطرار» پرده ميدارد، در فقدانِ کودکانِ گمشده و بينام و نشانش، عدمِ گذار از امکان به فعليت را فرياد بر ميکشد و به زبانِ بيزبانياي زنانِ تجاوزدشدهاش جيغ ميکشد که تاريخ ستم تا هنوز ادامه دارد و ما در همان وضعيتي اضطرارياي هميشگي و بالقوگيمطلق به سر ميبريم، زيرا اين بالقوگي و حذفِ ادغامي استثناء اگر پايان يابد، سياست در اين کشور بيمعنا ميگردد و ديگر مادة صورتپذيرِسياسيايِ که سياست بر مبناي آن پا ميگيرد، وجود نخواهد داشت.
-
VIII.
افشار، علاوه بر تصوير«بالقوگيايِ مدام»، سندِ مقدس حقانيت مقاومتِ «غربِ کابل» نيز هست و از آنرو به «کتابِويراني» بدل گرديد و ورقهايش پارهپاره شد که در آن تلاش براي گذار از بالقوگياي مطلق آغاز شد؛ استثنا با يک حرکتِ راديکال و انقلابي حريمِ قاعده را فرو ريخت و اندکاندک، نوعي وضعيتِاضطرارياي واقعيايِ که خطر را تا متنِ قاعده نيز کشاند، ايجاد گرديد. کينتوزياي بيش از حد دشمنان نسبت به افشار را ميتوان نشانهي ترس از همگانيشدنِ وضعيتاضطراري دانست که تا آن زمان فقط تقدير محتوم و قطعي هزارهها به شمار ميرفت. در هر کجا سرکوب جدي است، تلاش برايِ خروج از «بالقوگي» به «فعليت» نيز جدي است. بنابراين خاطراتِ افشار را بايد زنده نگهداشت و قربانياني آن را به مهماني و حضور در تاريخ دعوت کرد؛ زيرا بازگفتِ افشار که به تعبير والتربنيامين «به چنگآوردنِ خاطرهاي است که در لحظة خطر درخشان ميشود»، هنوز توانِ آن را دارد که حالرا واردِ وضعيتِ بحراني نموده و خطريرا که قربانياي آن فقط و فقط هزارههاست، به خطرهمگاني بدل سازد. بايد تلاشهاي جدي براي نجاتِ افشار از «باتلاقِ سازشگري» آغاز گردد و نسلي که تازه در راه است و مسئوليت حفاظت از افشار و امرگذشته زين پس به دوشِ آنها خواهد بود، مسيحاوار برايِ رستگارياي افشار و رستگارشدن در افشار اقداماتِجدي انجام داده و جامعة گناهکارِ افغانستانرا از گناهانِ تاريخي تطهير نمايند. «فروشندگانِ گذشت» بسيارند و «فروشندگانِ سکوت» بيشمار، اما مسئوليتِ انساني و تاريخيايِ ما ايجاب ميکند که تا آخرين توان، براي کشاندنِ جنايتکارانِ افشار در پايِ ميزِ محاکمه و تطبيق قانون عدالتانتقالي تلاش نماييم؛ چراکه «از ميلِ به کينخواهي بيگناه سنگي گرانبهاتر نيست و از بامدادِ ذلتِ خائنان آسماني درخشانتر/ در زمين راهِ رستگاري نيست، تا درِ بخشش به رويِ دژخيمان باز است(الوار، 1382: 97)» آري! افشار را بايد به ياد داشت، زيرا افشار، روشنترين متن زندهي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. افشار، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء». افشار، صحراي محشري است که باطن و حقيقت تاريخ و کليت فاجعه در آن واسازي ميشود: «يوم تبلي السرائر».