من از پس پنجره گك

  كاظم( معين ارزه )

دانشجوي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه كابل

شب كه از پنجره به بيرون نگاه كردم

آ نگه نگاهم بسوي آسمان رفت

 

در آن شب  آسمانِِ ،آسمان نيمه ابر آلود

كه مهتاب در پشت ابرها پنهان شده بود

 

به اطرافم نگاه انداختم

كه شب نيز نيمه تاريكي بود

 

من نمي دانستم كه به دنبال كي هستم

باز هم در آن تاريكي شب ،شروع به قدم زدن كردم

 

هر طرف كه مي رفتم ، به او نمي رسيدم

خودم راه گم شده بودم ، اما دلم نه

 

مرا دلم به طرف مي كشانيد

باز هم نمي دانستم ،به دنبال كي هستم

 

آنگه حس كردم كه آهسته آ هسته مهتاب

از پشت ابر هاي سياه بيرون آمد

 

آن تا ريكي  كه بود ، دگر فرار كردو رفت

روشنايي آهسته آهسته  پديد آمد

 

در پرتو آن  روشنايي با تعمق همه جا را نگاه كردم

ولي هيچ كسي را نيافتم

 

يكبار دگر ديدم كه روشنايي، روشنايي مهتاب آسماني نيست

بلكه از آن بهتر و پر جاز به تر

 

ديدم كه آن فرشته عشق ،دارد به طرفم  نورش مي بارد

دلم به سويش عاشقانه نگاه مي كرد

 

لب هايم تبسم داشت و چشمانم حيران شده بود

يكبار از خوابم جستم  و برخاستم

 

ديگر هيچگاه آن فرشته را نيافتم،آه

 

www.andishaha.blogfa.com